ازچه می توان نوشت

 

"بیا وقت برای عشق حورامی کشداحساس

بروی اجتماع بغض وحسرت گازاشک آوربیاندازیم

بیاباخودبیاندیشیم :

اگریک روزتمام جاده های عشق رابستند

گریک سال چندین فصل برف بی کسی بارید

اگریک شب شقایق مرد

پس ! تکلیف دل ماچیست

ومن احساس سردی می کنم چندیست"

براستی درحیرتم که ازچه بایدگفت وازچه میتوان نویشت درشهرپنبه به گوشان که مردان قباییل عرب صدراسلام رابه یادمی آورند.

بلکه بدترازآن درشهریکه همه دردام تزویراند تاجهل

تزویرکه هم چون سرطان شوم مداواناشدنی است

بایک فرق که سرطان بالواسطه (توسط عمل ویروس ها ) زاده ای انسان است وتزویربدون واسطه

درشهریکه به خلاف طبیعت معرفت باعث نگونی است

درشهریکه (إنَّمَابُعِثْتُ مُعلِّماً)باآن همه قدامت وقداست هنوزهیچ جای پای ندارد با آنکه خوب دانسته میشودوجای آنرا رقیب دیرینه اش (إذافَسَدَٱلعَالِم فَسَدَٱلعَالَم) گرفته است

درشهریکه ازصداقت همان لفظ مجزای ازعمل مانده که بیش ازهرچیزهمچون ساجق زیردندانهای دختران وزنان ، به دهان هرکس وناکسی جویده می شود. ومادامیکه اندک نفع برای صاحبش دارد، عزیز، والا، بانفرت دورمی اندازند.

درشهرسودجویان واستفاده گران وریاکاران ودغل بازان که به حدی برای چشیدن خون هم نسلان خودمصمم است که ازهروسیله وازهرراهی که بتواندکاسه ای خون آنان راسرکشداباندارد.

درمحله ای که همه خواسته ای صاحبانش فقط زنده ماندن است وانجام کارهای تقلیدی اجدادی شان

درشهر میراث داران اعمال پدرومقلدان مطیع اربابان قبیله ای که هرگیزسنت شکنی نخواهندکرد.

همان بردوش کشان فرهنگ تقلیدی و تغییرناپذیراجدادی که فزیکادرعصرامروزی اما روحاوفکرامتعلق به قرن حجرهستندوازهم کیشان طائفه ای بدفرجام وجهال صدراسلام وساکنان سرزمین عرب (کعبه )، که شیوه ای زندگی، انجام اعمال، طرزتفکر، و........ پدران شان به شکل قانونی درآمده که تغییرآن سنت شکنی وگناه وحفظ اش وظیفه دانسته شده گرچه هیچ مدرکی ندارند.

محافظین جاه مانده ای نیاکان که ترقی وپیشرفت ویاهم تغییروتحول راباقاعده ای (درازکردن پابیشترازگلم پدر)، تقبیح نموده وبه هرکسی به اندازه ای جریب زمین اش حق سخن میدهندوحق هرگونه امتیازرابه اساس (تخم ریززمین) قائیل اند. پول، ازهراراهی که به دست آمده باشدموجب تعیین موقف وجایگاه همه جانبه ای اوست.

همانانیکه هرشب خواب فرعون وقارون بودن رامیبینندوقطع نسل آدمی را باعمل کرداولین فرزندان آدم(هابیل وقابیل)مشروعیت می بخشند.

پس ازچنین شهری چه انتظاری میتوان داشت ؟ وازچه میتوان گفت؟

ازاقبال، شریعتی، بلخی، حافظ شیرازی، سعدی، فخررازی و..... ویاازگاندی وهیتلرواتاترک؟ ویاهم از.......؟ ویاهم از.....؟ ویاهم ازقرآن وحدیث وسلوک پیامبران ومعصومین؟

اینجاازمکتب ومعرفت باکلمات (سوغات غربی ها ومروج فرهنگ مسیحی ها)استقبال میشود.

آنهم باکلمات خیلی مسخره وباآگاهی فقط ازنام مسیحی که حتی ازشدت بی فکری، ازکلمات نظیر (فسیحی)به جای مسیحی یادمیشود.

اینجاساحه ای امپراطوری اربابان ذی نفوذودیرینه ای است که جزبه بقاء قدرت خود وچاپیدن دیگران فکری ندارند.

همان فرمان روایان که تادیروزوحالاهمه بلااستثنا سراپامطیع شان وبسان غلام پیش پایش همچون آدمک برقی که جزاجرای فرمان، دیگرازخودهیچ چیزی ندارد، سرازپانشناخته می دویدند.

همانان که تادیروزوحالاخودهارا امپراطورزمان وفرمان روایان مطلق وصاحبان املاک واختیارداران مردم غریب وطائیفه ای مظلوم وستم دیده گان قلمدادمیکردندوخودبرگردن همین مظلومان زمان اش سواروبه غارت گری وچوروچپاول اموال مردم میپرداختند.

همانانی که تادیروزوحالا نان روزانه ای خودوخانواده واراکین قدرت وامپراطوری وعمالان ومزدوران ومحافظین ونمامان وپیش قراولان شان را ازخون هم نسلان خودش که ضعیف تربوده اند وبی دفاع وازنان جو وآب یخ تغذیه میکردند، بدست می آوردند وباچوروچپاول اموال وصاحب شدن املاک زمین ها ی زراعتی آن ضعیفان وبی دفاعان، ارکه ای قدرت شان راقوت می بخشیدند.

همانانکه لقب پرافتخار"ارباب قبیله" و"خان طائیفه" را ازپدران شان به ارث برده بودندوحق هرگونه امتیازبخشی وحتی حق زیستن را به خویش اختصاص داده بودندودیگران حق هیچ گونه انتخاب برای زندگی شان نداشته وبدون استثناء بایدبه این خان طائیفه خدمت میکردندوبایدحق چگونه زیستن را این خان طائیفه به آنان میبخشید. آنان هیچگونه حق درزندگی شان نداشتند.

اماامروزکه اندک اندک دیگران نیزیافته اندکه انسان اندوحق زیست دارند ومیتوانندماننددیگران طرززندگی کردن راخودش انتخاب وطبق میل خودش بدون دریافت کدام فرمان ازهم نوع خودش بنام "ارباب قبیله" ادامه دهد.

امروزکه همان غلامان دیروزدریافته اندکه اربابان دیروزش نیزچیزی بیشترازآنان ندارندکه سبب مزیت اش شودجزهمان سرمایه ای مادی که ازخودوهم کیشان خودش گرفته وتوسط آن بالای خودشان فرمان روای میکند.

امروزکه بوی آزادی ازحصارهزاردیواری اربابان سرکش وقلدوران بی رحم وآدم کشان بی دین ولامذهبان وحق کشان وحق خوران آن ضعیفان که برای لقمه نانی به هفت پهلومی پرند وبرای به دست آوردن یک تک پولی حاضرندجان شان را بدهند. حال این ارباب قلدوروبی رحم که خود، زاده ای ارباب ونسل به نسل زاده ای اربابان وخونخواران شبه خودش است که حتی اولین قطره ای که ازآن نطفه ای قلدوراش منعقدگردیده ازنان وپول همین ضعیفان وستم دیده گان است که بجای نان، تایم نان خوری را مقابل آفتاب سوزان روی سنگ های سوزان باشکم گرسنه خوابیده وجیره ای خودش رابه مزدوران ارباب اش سپرده که به قصراربابی اوتقدیم نمایدتامباداروزی به بهانه ای سرکشی ازفرمان خان قبیله وارباب طائیفه یگانه زمین میراث پدری اش که یگانه وسیله ای به دست آوردن یک لقمه نان است برای مادرپیروضعیف اش که ازشدت سوء تغذی چشمان وقدرسایش راازدست داده وهرلحظه انتظارعزرائیل نامهربان راکه حتی مرگ رانیزازاومضائیقه میکندمیکشد وآن پسران واطفال معصومش که هرلحظه خواب نان وبازهم نان وبازهم نان رامی بینند وبزرگترین هدف اش به دست آوردن یک قرص نان جواست وهنگام بازی وتفریح بجای ساختن عروسک و....... اوشکل قرص نان راآنهم باسایزخیلی کلان باانگشتان پژمرده اش روی خاک میکشدوتاغروب باچشمان خاک آلوداش به اومینگردوحتی ازفرط که این تصویرروی خاک اش را دوست می داردحتی چشمانش رانمی بنددکه مباداشکل نان رسم شده اش را خراب کنند وآن زن عزیزش که پابه پای اوشب وروزبامرض لاعلاج گرسنگی بانخوردن نان ویاهم کاهش آن، مبارزه داردوهنگام گرسنگی اطفالش، آنان را سرگرم قصه های رستم وسهراب و.......می کند تاشایدلحظه ای نان رافراموش کنند. حال بااین وضع اومیکوشدتاکوچکترین اغفال ازفرمان این قلدورزمان اش که لقب خان طائیفه را به خوداختصاص داده صورت نگیردتااین زمین ویگانه دهنده نان اش راعمالان ارباب قلدوربه زورازاونگرفته وازجمله املاک ارباب به حساب نیاورند. حال که اندک اندک بوی آزادی به مشام این رعایای ضعیف وستم دیده رسیده وحداقل خودراقبولانده اند که اونیزهمچون دیگران واشراف زاده گان ونسل ارباب قبیله اش انسان است وبرخوردارازهمان مزایای انسانی وصاحب همان ویژه گی های که دیگران دارند. اونیزمیتواندهمچون بقیه، آزادوبدون دریافت دستورالعمل زندگی ازارباب قبیله، زندگی نمایدوهم چون دیگران حق زیستن وخوردن وخوابیدن وانتخاب نحوه ای زندگی داردواین حقی است که خداوطبیعت به اوداده نه ارباب قبیله وخان طائیفه اش واین حقی است که حتی دین ومذهب وخداهم نمی توانداین حق را بدون علت ازاوبستاندتاچه رسدبه یک ارباب قبیله وخان طائیفه اش. حال دیگر این خان طائیفه  کم کم احساس گرما وازبین رفتن سرماومحافظ آن چوکی برفی اش نموده ومی ترسدکه مبادابابلندرفتن درجه ای حرارت جوی قلم روی امپراطوری اش این چوکی قدرت وخونخواری اش که سالهای سال بلکه ازابتداء زندگی اش تابحال سواری خوبی به اوداده وفرمان قتل آدمهای زیادی ازبالای آن صادرشده وهزاران هزارآدمی درمقابل آن کرنش کرده وبرای صدهابار با قضاوت برخواسته ازشکم صاحبش فرمان غصب حق هزاران نسل آدمی ازبالای این چوکی برفی صادرشده حال به یکباره گی بابلندرفتن درجه ای حرارت مبادااین چوکی هزارساله یک شبه شودوتبدیل به آب سیلان شده وصاحبش را برزمین کوبد.

حال ؛ امروزکه ماجرای افول قدرت دیرینه ای اربابان طائیفه وخانهای قبیله تبدیل به یک هیولای ترسناک ووحشی شده که خواب ازچشمان خشین وسرخ رنگ جلادان وگیرندگان حیات هزاران انسان بی دفاع ومظلوم، ربوده وبه هرطرف که میبینند پیش چشمان شان صحنه ای آب شدن چوکی برفی قدرت شان رامی بینند وخواب را برچشمان قاتل شان حرام نموده وشب هاتابه صبح شب زنده داری میکنند وغرق درافکارشیطانی وهردم تصویری چگونه گذشت زمان نامهربان ودوره ای قدرت شان راپیش چشمان خون گرفتگی اش بسان فلم یاسریال جذاب ودل پذیردیده وازتماشای آن لذت میبرندوبه آن دل خوش میدارندوازسرشب تابه صبح (جنایت، قتل، خیانت، چوروچپاول گری، ظلم، حق کشی، بی ناموسی، طغیان گری، فرمان های وحشیانه،زورستانی ها و ویرانگری و.......) های چندین ساله اش رامی شمارد.

حال! اگرازمیان چنین جمعیتی گروهی برخیزندوداعیه ای حق خواهی وبرحق بودن راسردهندوتزویروخیانت ومعامله گری های نامشروع سرنوشت جامعه رابه چالش کشیده وسرعت گردش آسیاب قصاوت باراربابان وبدخواهان راکاهش بدهدچه خواهدشد؟

موسی خان صدر افضلی

مورخ : 23/7/1392 خورشیدی

کابل