گذر از کوچه ی برفی

بیاد آخرین روزهای خزانی و اولین روزهای زمستانی سال ۱۳۹۳ در کوچه ی برفی کابل!

نویسنده: موسی خان صدر افضلی.

          درست در آخرين روزهاي خزان و اولين روزهاي زمستان روزی همچون دیگر روزها گذری از یکی از کوچه های برفی و گیلی یکی از نواحی غرب کابل داشتیم. برف همه جا را سفيد پوش كرده بود و سوز و سردي هوا همه خاطرات سال هاي دور را از زمستان سرد و خشین دیار کوهستانی ما ، زنده كرد و هریک می کوشیدیم بیاد گذشته ها گفته ای داشته باشیم. از دوران مدرسه و مکتب از کوه گردی ها و برف بازی ها از خاطرات شیرین با همه بودن و ...........

           گشت و گذار در كوچه هاي برفي و سفيد و گرفتن عكس هاي يادگاري با دوستان هم ولایتی و هم بازی های خوب و به یاد ماندنی. البته در آخرين لحظات این روز با برف بازی و ابراز احساسات زمستانی دوستان يك عصر بياد ماندني به خاطره ها اضافه شد.

           اینک هر سال ، هربار که در چنین روزهای ، فصل رخت اش را عوض می کند دوباره به آن روزها می اندیشم. چه حسی قشنگی است که فرض کنیم زمستان باشد و من آهسته روی پیاده روی یخزده راه بروم ! خودم را عاشق زمستان ببینم و عاشق اینکه ببینمت در زمستان سرد و خشن چقدر آرام راه می روی  و ببینمت که چگونه دوباره سر کوچه ی خود ما ، کنار برج برق همان جای همیشه گی ات و یاهم سر جاده عمومی ، کنار غرفه ی کوچک و محقر پیر مرد کفاش ، درست مقابل دروازه مکتب نسوان و یا هم شاید چند کوچه بالاتر ، حوالی مکتب ذکور معروف آن دیار ، گویا منتظر کسی ایستاده ای ، درحالیکه گونه هایت از شدت سردی نیلگون شده و این بی حد به زیبایی ات افزوده است ، سرت را تا حد ممکن در کلاه پشمین سرخ رنگ ات فرو کرده و دستان حنا کرده ات در جیب ات به هم مچاله شده ، در حالیکه موزه های چرم نمایت را عنقریب تا به زانو کشیده ای ، معصومانه و بی خیال به زمین خیره شده ایی. اینجا است که زیر لب زمزمه می کنم ( چه قدر دوست داشتنی شده ایی ) و با خودم می اندیشم ( شاید من عاشق زمستان نیستم ، عاشق تو ام ).

           این است که اینک با دیدن اولین روزهای برفی و زمستانی غزنه ، سرزمین نه چندان دور از تو ، در گوش دانه های برف نام تو را زمزمه میکنم تا برف از شوق حضورت بهار را لمس کند و یا هم روزی شود که پس از ماه های طولانی و بس طولانی دوباره سرنوشت مرا از آن کوچه ی برفی گذر دهد و تو نیز منتظر باشی.... اما افسوس که به یقین میدانم چنین اتفاقی نخواهد افتاد. و این است که نا خود آگاه به زمزمه ی شعری از شاعر خوش ذوق ( ..........) می پردازم:

چه حسی بود در قلبم شبیه کوچه برفی

به راه کوچه ی برفی تو را از خود جدا کردم

نفهمیدم که می میرم نباشی مثل پروانه

تو را من در ته این کوچه ی برفی رها کردم

موسی خان صدر افضلی

۱۷ / ۹ / ۱۳۹۴ خورشیدی.

غزنی