نمک پرورده های خود ما نمکدان شکستند!
قریشی، اول از همه انسان بود و کودک که بیش از شش سال سن نداشت و یگانه گناهش هم این بود که دختر بود و بی دفاع در سرزمین که مال بندگان خدا است، نه موجودات متعصب و نمک خوران و نمک دان شکنی ملقب به بشر ایرانی، او تنها چیزی که از متجاوزین و سپس قاتلین اش کم داشت، همان مردی ( آلت مردی ) و نیز تابعیت ساخته ی خدای ایرانی ها ( خمینی ) بود، و متهمی درجه یک به گناهی افغانی بودن.
گذشته از اینکه او در ایران به صفت یک مهمان به سر میبرد و هم چون ایرانی انسان بود و دارای عقل سلیم و معتقد به اعتقادات دینی و مذهبی آنها.
گذشته از اینکه او یک دختر بود و بی دفاع.
گذشته از اینکه او یک دختر زیر سن بود و نا آشنا با کلمه ی تجاوز به غیرت و وجدان و انسانیت یک انسان توسط انسان.
گذشته از اینکه او بی گناه بود و معصوم.
گذشته از اینکه او سخت پیشوایی ایرانی ها همان ( خمینی ) را با اعتقادات عامیانه ی که داشت و از پدر و مادر معتقد و ساده اش به ارث برده بود، محترم می شمرد.
گذشته از اینکه زور مند بی رقیب ایرانی ها ( خامنه ی ) را به عنوان یک رهبر و ادامه دهنده ی راه ( خمینی ) و به عنوان یک مجتهد قبول داشت.
گذشته از اینکه همچون پدران عامی اش هر انگ ایرانی هارا به عنوان ملا و مجتهد و راهنمای دینی و مذهبی بدون چون و چرایی قبول داشت.
گذشته از.............................
گذشته از همه ی اینها و آنهای که بی شمارند و ذکرش به درازا می کشد، گذشته از همه ی اینها، او ( ستایش قریشی ) در حقیقت به نوعی صاحب طعامی متجاوزین و سپس قاتلین ایرانی تبار اش بود.
او و هزاران هم نوع و هم وطن اش که سالیانه میلیون ها افغانی را به عنوان سهم امام با اعتقادات دینی اش به ایران می فرستاد و آنها نیز به عنوان، نه نماینده ی امام، بلکه خود امام، پولهای هنگفت دریافت شده ی افغانی ها را قسمتی به جیب، قسمتی به و حشی گری، قسمتی به شهوت رانی و بی ناموسی، قسمتی به جاسوسی و مزدوری روسیه و.............، قسمتی به تربیت طالب و داعش و باز فرستادن به افغانستان، قسمتی به سؤ استفاده از اعتقادات دینی و مذهبی افغانی ها و فرستادن آنها به سوریه، قسمتی به هزاران مورد غیر اخلاقی و غیر انسانی و............... و بالأخره ته مانده اش را به جیب بشری بنام ایرانی و شهروند قانونی آنجا می ریزد. تا آنها بی خیال از دغدغه ی زندگی و کار کردن و عرق ریختن و به قول خودشان پول در آوردن، در فکر بی ناموسی و تجاوز به عزت و آبرو و غیرت یک انسان مهاجر و مهمان و معصوم و بی دفاع و کودک زیر سن و از همه مهمتر صاحب نان اش باشد.
تجاوز به ستایش و سپس به قتل رساندن و پاشیدن اسید به بدن بی روح اش و منع خانواده اش از گرفتن عزا برای قربانی و زدن پارچه ی سیاه سر دروازه خانه اش، یکی از کوچکترین نمونه های است که این بی خردان در حق مهاجرین افغانی کرده اند.
حال آنچه رنج آور و عقده آور است، سکوت دوامدار دولت مداران و آنانی که قانون را به سینه چسپ کرده اند و نیز آنانیکه شب و روز گفته ی خمینی پیشوایش را زمزمه میکنند ( اسلام حد و مرزی ندارد) و نیز آنانیکه خود را از قید دین و مذهب و قوم و ملیت رهانیده میدانند و انگ مدنیت میزنند و......، است.
افغانستان حیثیت و عزت و وقار اش مورد تجاوز قرار گرفته و مرده است که ملت و ناموس اش توسط هرکس و ناکسی مورد تجاوز قرار میگیرد و میمیرد بی چون و چرایی دفن میشود.
بد بختی ما اینجا است که تعدادی از ماها، ایران را می پرستیم و شعار هایش را از بریم. و برای انتشار شعار های عواب فریبانه و مزورانه اش سخت میکوشیم و حتی از جان خود مایه میگذاریم. در یک کلام متأسفانه مشکل اصلی خود ما هستیم چون هنوزهم که هنوز است یک عکس ( خمینی و خامنه ی و امثالهم ) به بیرق و عزت و شرف و وقار و نام افغانستان اولویت دارد.
موسی خان صدر افضلی
غزنی، 28/1/1395